برديا
نويسندگان

 

دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.

ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.

زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.

خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر کس دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است.






 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ امیر مهدی ]

 

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم

نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

 

رهی معیری

 

[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ امیر مهدی ]
[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ امیر مهدی ]

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم

و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت

ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش

آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی

و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک

آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ امیر مهدی ]

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواریهای دل

 

رهی معیری

[ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ امیر مهدی ]

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

 

 

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ امیر مهدی ]

درخشان بلورت تماشایی است   

                         شب و روز نورت تماشایی است

تو از ژرفنای افق آمدی             

               و خط عبورت تماشایی است

شعاری به لب داری ای آشنا         

       که در آن شعورت تماشایی است

کمی گوش کن درد دلهای من       

       که سنگ صبورت تماشایی است

عجب آتشی در نیستان فتاد           

       در آتش غرورت تماشایی است

به تاراج سرمایه سایه ها              

       سحرگه حضورت تماشایی است

دوباره بیا باز تکرار شو                 

         همیشه مرورت تماشایی است

نویسنده: محمد رضا درانی نژاد

[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ امیر مهدی ]

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش در گذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان، طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت: اینها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت: طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت: اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم.

مرد قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت: عجب، پس با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

 

[ یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ امیر مهدی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed